فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

531

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

يافت . الشَّفِيّ - [ شفه ] : نسبت به ( الشَّفَة ) است . الشَّفِير - محل روييدن موى پلك چشم ، ناحيه و كرانه ى هر چيزى ، - مِن الْوَادِي : ناحيه ى بالاى دره . الشَّفِيع - من العدد : عدد زوج ، - ج شُفَعَاء : شفاعت كننده ، واسطه ، صاحب شفعه در ملك . الشَّفِيف - [ شفّ ] : به معناى ( الشفّاف ) است ؛ « ثَوبٌ شَفِيفٌ » : جامه اى نازك و بدن نما ، - ج شِفَاف : باد سرد ، سختى سرما ، سختى گرماى خورشيد ، - على فلانٍ : آنكه بر فلانى مهربان باشد . الشَّفِيق - مترادف ( الشَّفُوق ) به معناى مهربان است . الشفَيْهَة - [ شفه ] : اسم مصغر ( الشَّفَة ) است . شَقَّ - - شَقّاً الشيءَ : آن چيز را شكافت و پراكنده كرد ، - الأَرْضَ بِالسِّكَّةِ : زمين را شخم زد ، - شَارعاً اوْ طَريقاً : خيابان يا راهى باز كرد ، - الصبحُ : صبح دميد و بامداد شد ، - الفَرَسُ : اسب در راه رفتن به سويى گرايش كرد ، - على المَريضِ : بيمار را از دست داد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - عَصَا الطَّاعَةِ : نافرمان شد ؛ « لا يُشَقُّ غُبارُه » : بىهمتاست ، بر او نتوان برترى يافت ، - شَقّاً و شُقُوقاً النَّبْتُ : گياه از زمين روييد ، - نَابُ الْبَعِيرِ : دندان شتر درآمد ، - شَقّاً و مَشَقَّةً الْبَرقُ : برق به درازا ميان آسمان پديدار شد ، - الأَمْرُ : آن كار سخت شد ، - الأَمرُ على فُلانٍ : آن كار بر فلانى سخت شد و او را به زحمت انداخت . الشَّقّ - مص ، - ج شُقُوق : شكاف ، ترك ، جاى ترك خورده ، بامداد ، نيمى از هر چيزى ، مشقت ، سختى . الشِّقّ - نيمى از بدن انسان ، نيمى از هر چيزى ، ناحيه ، اسم است بر آنچه كه بدان نگاه كنى ، مشقت ؛ « بِشِقِّ النَّفْسِ » : با تحمل سختى . شَقَا - - شَقْواً [ شقو ] اللَّه فلاناً : خداوند او را به سختى و بدبختى افكند . الشَّقَا - [ شقو ] : مص ، مترادف ( الشَّقَاء ) است . الشَّقَاء - [ شقو ] : مص ، شقاوت . اين واژه متناقض ( السَّعَادَة ) است ، سختى ، بدبختى . الشُّقَّار - ( ن ) : گياهى است از رسته ى ( شَقِيقِيّات ) ، بسيار زيبا و رنگارنگ ، لاله . اين گياه در منطقه اى مديترانه بسيار مىرويد و معمولًا در پايان زمستان شكوفه مىدهد . الشُّقَّارَى - ( ن ) : مترادف ( الشقَّار ) است . شَقَأَ - - شَقْأً و شُقُوءاً [ شقأ ] النابُ : دندان پيشين درآمد ، - رَأْسَه : سر او را شكافت ، - فلاناً : بر فرق سر فلانى زد ، - شَعْرَ الرأسِ : روى موهاى سر خود را با شانه فرق درست كرد و آراست . الشَّقَبَان - ج شَقَابِين : دامن عبا كه آن را تا زنند و در آن كاه و گياه جمعآورى كنند . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشُّقَّة - ج شِقَق [ شقّ ] : مسافتى كه در آن راه پيمايند ، فاصله و دورى ناحيه كه مقصد مسافر است ، سفر دور و دراز ، سختى ، راهى كه در آن راهپيما قطع كند . الشِّقَّة - ج شُقَق [ شقّ ] : مترادف ( الشُّقَّة ) است ، - ج شِقَق و شِقَاق : شكاف جامه و مانند آن بدرازا ، پاره ى شكافته شده ، نيمى از چيز شكافته شده ، آپارتمان دو يا سه اطاقه در يك طبقه . الشَّقِح - « رَجُلٌ شَقِحٌ » : مرد جسور و متهور و نترس در سخن . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَقِرَ - - شَقَراً و شُقْرَةً : در آن رنگ سرخى آميخته به سفيدى بود . شَقُرَ - - شَقَراً و شُقْرَة : مترادف ( شَقِرَ ) است . الشَّقْرَاء - مؤنث ( الأَشْقَر ) است . الشَّقِرَّاق - ( ح ) : پرنده ى كوچكى است به رنگ سبز و سرخ و سفيد . الشِّقِرَّاق - ( ح ) : مترادف ( الشَّقِرَّاق ) است . الشَّقِرَان - أو عفنُ الحبوب ( ز ) : آفتى است كه در گياهان بويژه در دانه‌ها به گونه ى قارچهاى ميكروسكپى پديد مىآيد . الشُّقْرَة - رنگى است ميان سرخى و زردى . الشُّقُرُّق - ( ح ) : مترادف ( الشَّقِرَّاق ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است . شَقْشَقَ - شَقْشَقَةً [ شقشق ] : شتر بانگ زد ، - الطَّيرُ : پرنده آواز داد ، - تِ الغَاسِلَةُ الثّيَابَ او الإنَاءَ : آن زن جامه‌ها و ظرفها را با آب شست تا اثر صابون را بزدايد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّقْشَقَة - « شَقْشَقَةُ اللسانِ » : سخنان بيهوده و بىفايده گفتن كه بدون تأمل از دهان خارج شود . الشِّقْشِقَة - ج شَقَاشِق : چيزى است مانند شش كه شتر به هنگام هيجان از دهان بيرون افكند . و به مرد فصيح گويند : « هَدَرَتْ شِقْشِقَتُه » : با فصاحت سخن گفت ؛ « فلانٌ شِقْشِقَةُ قَومِه » : فلانى بزرگ و فصيح قوم خود مىباشد . شَقَعَ - - شَقْعاً الحطبَ : هيزم را بر روى هم چيد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَقَّعَ - تَشْقِيعاً له : به او ناسزا گفت و دشنام داد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّقَف - سفال ، پاره‌هاى سفال . الشَّقْفَة - يك پاره از هر چيزى . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّقَفَة - واحد ( الشَّقَف ) است . شَقَّقَ - تَشْقِيقاً [ شقّ ] الحطبَ : هيزم را شكافت و شكست ، - الْكَلَامَ : سخن را با بهترين وجه بيان كرد . شَقَلَ - - شَقْلًا الدراهِمَ : درهمها را وزن كرد ، - المَكَانَ ( ب ) : بلندى و پستى آن مكان را اندازه گيرى و آزمايش كرد ، - ه : آن چيز را بالا برد . اين واژه سريانى است . الشَّقْلَة - اسم است از ( شَقَلَ الْمَكَانَ ) . شَقِيَ - - شَقاً و شَقَاءً و شَقَاوَةً و شِقَاوَةً و شَقْوَةً و شِقْوَةً : بدبخت و شقي شد . اين واژه ضدّ ( سَعُدَ ) است . الشَّقِيّ - ج أشْقِيَاء [ شقي ] : گمراه ، شقي .